بعضی وقت ها با قضاوت های خود زندگی را از فرزندانمان می گیریم. شاید آنها
با وجود تبعیض ها و زخم زبان ها ادامه دهند اما زندگی برایشان خیلی سخت تر
می شود. قصه رقیه را در سه پلان بخوانید.
روی دست پدر ماندن
رقیه
دختر زشت مشهدی رحمان، همان که می ترسیدند روی دستشان بماند، همان که روز و
شب سرکوفتش می زدند؛ برکت خانه بود. این را بابا رحمان وقتی فهمید که رقیه
را شوهر داد و خانه سوت و کور ماند.
ننه رحمان هم که سنی از او گذشته بود از پس رفت و روب حیاط بزرگ و پر خس و خاشاک برنمی آمد.
بعد از رفتن رقیه دیوار ها با اولین باران پاییزی پایین سریدند و کسی نبود دنبال کاهگل مال و آوردن خاک رس باشد.
بعد
از رفتن رقیه حیاط خانه را علف گرفت، آنقدر خس و خاشاک زیاد شده بود که
ننه رحمان فقط می توانست یک باریکه راه که پلکان خانه را به دست به آب وصل
می کرد برای رفت و آمد خالی نگه دارد.
بابا رحمان چوپانش را از دست
داده بود. دیگر چه کسی می خواست گوسفند ها را خرم و خوش ببرد تا علف بخورند
و تنگ غروب توی آغل کند و شیرشان را بدوشد؟
دیگر کسی این دست و پا
را نداشت که کمر و پاهایش را با موم و روغن بمالد و اگر درد های ننه رحمان
مجال می داد، فقط غذایش را جلویش می گذاشت و خانه را سروسامان می داد.وقتی
رقیه دختر زشت بابا رحمان رفت، تازه فهمید قشنگ ترین هنرهای خانه مال او
بوده است.
عروسی رقیه
تبعیض
ها و زخم زبان ها دل آدم را می شکند. چه کسی دلش می خواهد همه به او
بگویند روی دست پدر و مادرت می مانی و تا کی باید خرجی ات را بدهیم؟
این حرف ها دل رقیه را هم شکسته بود. رقیه داستان عروسی اش را چنین تعریف می کند:
بختم
باز شد. همانطور که دعا کرده بودم. همانطور که از خدا خواسته بودم، یک
طوری رفتم که پشت سرم را هم نگاه نکنم. با خودم می گفتم: شوهرم پیر است و
فقط خدمتکارش می شوم، ولی مگر خدمتکار مادر و پدرم نبودم؟ تازه قدرم را هم
نمی دانستند. دست کم این مرد قدرم را می داند. دیگر نمی گویند شوهر نکرده
است و زشت بوده و ترشیده، هرچه بادا باد.