چند هفته پیش نوشته بودم که عاشق شدن مثل مصرف کوکائین است. درواقع شباهتهای زیادی بین وضعیت مغز کسی که عاشق میشود و کسی که تازه کوکائین مصرف کرده است وجود دارد.
مصرف کوکائین در کوتاه مدت روحیه را تقویت میکند، میل جنسی را بالا میبرد، اعتمادبهنفس را ارتقا میبخشد، توانایی صحبت کردن و گفتگو را تقویت میکند و هوشیاری را تشدید میکند. درواقع فوقالعادهترین حالت هوشیاری و قویترین حس زنده بودن را در فرد ایجاد میکند اما در بلند مدت عواض جبران ناپذیری بر سلامت انسان دارد.
اگر در جملهی بالا مصرف کوکائین را با عاشق شدن جایگزین کنیم، آنوقت به درستی تجربهی فرد عاشق را هم توصیف کردهایم.
ازآنجا که سرمستی یک عشق تازه، تجربهای فوقالعاده است و برخلاف کوکائین پیگرد قانونی هم ندارد، چرا نباید سبک زندگیمان را براساس عاشقشدنهای مداوم بنا کنیم؟ بهترین سبکزندگی همین عشقهای پشتسرهمی نیست که هیچکدام به ازدواج ختم نشود؟ از این گذشته، اگر جلوی ازدواج گرفته شود آنوقت دیگر طلاقی هم در کار نخواهد بود.
ولی نباید اینقدر تند پیش رفت. این ایده مشکلات اساسی زیادی دارد.